|
چشمهايم كه بسته شد
جنگ انگشتان وحشي اش را برتنم كشيد
جمهوري همين شد
كه روي آتش دنيا قل زد !
يعني همه چيز همين .
كودكان خياباني متولد شدند
دختران باكره زن
وخوابها يمان نيز خالي گذشت .
تنها جيب هايمان از خالي پرشد !
افتادن را ياد گرفتيم
جنگ آمدو همه آموختند
بالبهايش بخوانند
روي بالش خوني اش بخوابند
و كاري به همسايه بغلي نداشته باشيم
كه چقدر مرده است .
تا كفشهايش را به ارث ببريم
براي رفتني دوباره
با اين زخم هايي كه هيچ وقت خوب نمي شوند
و اين ذهن كه دوست دارد
جنگ را بي آوار بنويسد .
حميد رضا اكبري شروه -1392-بهار -اهواز
|